×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  چهارشنبه - ۱ اردیبهشت - ۱۴۰۰  
true
true
درس خارج  فقه فرهنگ جلسه چهارم: ۹۳/۰۹/۰۴

بحث ما در فقه گفتار بود مقدّماتی را بحث کردیم به اینجا رسیدیم، گفتیم که حقّانیّت گفتار گاهی به لحاظ جنبۀ مضمونی گفتار است و گاه به لحاظ جنبۀ رفتاری گفتار است، ما به یک نکتۀ مهمّی اشاره کردیم گفتیم گفتار دو جنبه دارد، یک جنبه مضمون گفتار است، «مَا قَال» است، چه گفتیم. گاهی گفته گفتۀ باطلی است، دروغ است یا خلاف حق است، باطلی را می‌گوید یا حقّی را انکار می‌کند. این از این نظر که این گفته گفته است چیز زشت و پلیدی است، به جنبۀ گفتاری آن این پلیدی عارض می‌شود. یک وقت خیر، از آن نظر که گفتار است مشکلی ندارد، رفتار است، همین گفتار گفتار پلیدی می‌شود منتها به لحاظ اینکه یک رفتار است. مثل افشای سرّ کسی، راز کسی را کسی افشاء کند و درست هم بگوید، یعنی به هر حال حرف راست بگوید منتها با این راست راز کسی را افشاء کند، حرف راست بگوید با حرف راست مؤمنی را ایذاء کند، کسی را اذیّت کند. بحث ما امروز در بیان ضوابط حقّانیّت گفتار است.

امّا همین ضوابط حقّانیّت گفتار هم گاهی به لحاظ مضمونی است گاهی به لحاظ رفتاری است. گفتیم اگر می‌گوییم ایذاء، گفتاری که در آن ایذاء وجود دارد،‌ این چیست؟ این ناحق است، خلاف است،‌ چرا؟ از این نظر که این رفتاری ایذائی است، انسان گاهی ایذاء را با نیش، با چوب، با شمشیر، با کاری انجام می‌دهد، این هم با زبان انجام می‌دهد، این هم ایذاء است. اگر یک گفتاری به لحاظ ایذائی ناحق تلقّی می‌شود می‌گوییم به لحاظ جنبۀ رفتاری آن است نه به لحاظ جنبۀ مضمونی آن. البتّه ممکن است در یک گفتاری از هر دو جنبه گفتار ناحقّی باشد، یعنی هم حرف حرف دروغی باشد هم ایذاء باشد. ما می‌خواهیم بحث کنیم ببینیم ضوابط حقّانیّت یا ضوابط گفتارهای آزاد از آن نظر یا ضوابط آزادی گفتار.

– تفکیکی که شما فرمودید در قسمت اوّل مقصود شما این است که ذات گفتار در ؟؟ مشکل دارد امّا در قسمت دوم ذات گفتار مانعیّتی ندارد چون حرف سه دلیل است. امّا ما تبع آن…

– خود گفتار،‌ خود گفتار دو جنبه دارد، خود گفتار هم یک عمل است هم این عمل دارای مضمونی است، دارای دلالتی است، مضمون آن گاهی ناحق است.

– گاهی خود مضمون ناحق نیست راست است.

– راست است منتها ایذاء می‌شود، این رفتار رفتار ایذائی است. ما در اصول گفتیم که یک کلام و یک تکلّم داریم، گاهی این فعل تکلّم فعل موذیانه است نه خود کلام فی نفسه، خود کلام را اگر کسی در برگه‌ای بنویسد به طرف بدهد شاید خوشحال هم می‌شود امّا این تکلّم آن هم با شیوۀ خاص یک عمل ایذائی می‌شود. لذا در بحث اصول گفته‌ایم حتّی قواعد دلالت که مربوط به گفتارها است گاهی ارتباط با جنبۀ رفتاری گفتارها دارد گاهی ارتباط به جنبۀ مضمونی گفتارها دارد، جنبۀ کلامی یا جنبۀ تکلّمی.

– حتّی لحن هم در رفتار داخل می‌شود تحقیرآمیز می‌‌شود.

– وقتی تکلّم فعل باشد لحن و زمان و مکان و امثال اینها در آن دخالت خواهد داشت. ما ابتدا در رابطه با ضوابط حقّانیّت گفتارها یا بگویید ضوابط گفتارهای آزاد، منتها به لحاظ خود گفتار نه از آن جهت که رفتار است یا به لحاظ حیث گفتاری گفتار، به لحاظ حیث مضمونی گفتار، حیث کلامی آن بحث می‌کنیم. اوّلین ضابطه این است که گفتار، گفتاری که مضمون آن با برهان ثابت البطلان است، گفتاری که بطلان آن ثابت شده است، این گفتار نمی‌تواند دارای حق باشد بگوییم این هم حق دارد، حقّ آزادی بیان است، می‌خواهد بگوید، باطل است حق است، حقّی دارد. گفتاری که بطلان آن ثابت شود بگوییم حقّ آزادی بیان دارد، حق ندارد، چیزی که خود صرفاً محض ناحق است، محض باطل است، ما نمی‌توانیم به چیزی که محضاً باطل است حقّ وجود و حقّ ابراز و حقّ فعّالیّت قائل شویم، بگوییم حرف باطلی است امّا حق دارد. چرا حق دارد؟ چیزی که ناحق است حق ندارد.

لذا این منطقی که در اروپا و آمریکا، در فرهنگ غرب مطرح است که می‌گویند چون بیان آزاد است لذا شخص هر چه می‌خواهد بگوید بگوید، به مقدّسات توهین کند، چه کند. خود آنها هم به این پایبند نیستند یعنی آن‌جایی که یک گفتار گفتاری است که در نظر آنها یک گفتار صد درصد ناحق است می‌گویند جرم است. می‌گویند اگر کسی منکر هولوکاست شود چون هولوکاست است و به برهان و دلیل ثابت شده است انکار آن جرم است، چرا انکار می‌کنید؟ معلوم می‌شود آنها هم در ارتکاز خود این قاعده را قبول دارند یک چیزی که با برهان حقّانیّت آن ثابت شده انکار آن حرف ناحقّی است، کسی نمی‌تواند در انکار آن برای خود حقّی قائل شود در انکار آن چیزی که با برهان ثابت شده است یا عکس آن اثبات چیزی که عدم آن با برهان ثابت شده است، برای اثبات چیزی که عدم آن با برهان ثابت شده حقّی قائل شویم. بنابراین گفتاری که ناحق است از لحاظ مضمونی حقّی ندارد، این مطلب را می‌خواهیم اثبات کنیم.

– اگر گفته شود ردّ آن هم پشت سر آن گفته شود.

– ردّ آن حق است باید رد شود، امّا اصل گفتن آن چیست؟ کسی حق دارد بگوید چیزی که معلوم است باطل است؟ فرض کنید یک مرتبه گفت با برهان و دلیل ثابت شد که باطل است، چیزی هم نداشت که در مقابل بیان کند، بعد دوباره بگوید حرف من همین است؟ گاهی متأسّفانه در صدا و سیما این تعلیم را به مردم یاد می‌دهند که خیلی تعلیم خطرناکی است، من در بعضی از گفتگوها دیده‌ام، می‌خواهند خود را خیلی روشن‌فکر جا بیندازند مناظره بین جوآنها راه می‌اندازند، روحانی می‌آورند روحانی یک حرفی را اثبات می‌کند، دلیل می‌آورد، برهان می‌آورد، خود مجری برای اینکه بگوید ما خیلی روشن‌فکر هستیم می‌گوید فرمایش شما درست است ولی من که قانع نشدم. این چه فرهنگی است؟ اگر کسی دلیل می‌آورد یا باید دلیل او را باطل کنید بگویید دلیل شما اشتباه است، اینجا غلط است، آنجا غلط است، دلیل آن را نمی‌گوید باطل است، می‌گوید دلیل شما درست است امّا من را قانع نمی‌کند.

تو جنایت‌کار هستی قانع نمی‌شوی، یعنی اگر تو این حرف را بگویی معلوم می‌شود تو شخصی هستی که مرتکب جرم می‌شوی، جرم منظور جرم فرهنگی است، چطور است که خود تو می‌گویی درست است ؟؟ این را در مباحث قبلی گفتیم که از مباحث مربوط به عقل ما قبل التّشریع است، چیزی که با دلیل ثابت می‌شود انکار آن جایز نیست. پس بنابراین آن قاعده‌ای که می‌خواهیم در این بحث اثبات کنیم این است که اگر گفتاری ناحق شد این گفتار حقّی ندارد، یعنی حقّ وجود و حقّ بیان و حقّ ظهور و حقّ حضور و حقّ اینکه کسی از آن دفاع کند نیست، چون خود آن ذاتاً عین ناحق است، بلکه باید این از بین برود، یعنی چیزی که ناحق است، حقّی که ناحق دارد نابودی است. این را هم آیات کریمۀ قرآنیّه ثابت می‌کند، یعنی علاوه بر اینکه عقل این را تأیید می‌کند، علاوه بر حکم عقل آیات قرآنیّه و روایات هم تأیید می‌کنند.

ما امروز آیات کریمۀ قرآن را به عنوان نمونه مطرح می‌کنیم، باز هم قصد ما استقراء تامّ دالّ بر این مطلب نیست. اوّلین آیه‌ «وَ يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ‏َ * لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏»[۱]. این آیه خیلی دقیق است «وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏». اوّلاً می‌فرماید خدا «يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ»، اینکه شما را از سوی خدا دعوت به خروج کرد. جنگ بدر بود منتها گفت برای یکی از دو چیز، یا غنیمت جنگی به دست می‌آورید یا با کاروان تجارتی روبرو می‌شوید که نفع محض بی‌دردسر به دست می‌آورید یا با یک لشگر جنگی. «وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُريدُ             اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ»، شما دوست دارید چیزی که در آن سختی نیست به دست بیاورید، یعنی آن کاروان تجارتی بدون دردسر که خدا می‌گوید «وَ يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ». شما یک چیزی را دوست دارید آن چیزی را که خدا می‌خواهد چیست؟ حق است، حق احقاق شود،‌ «وَ يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرينَ‏َ». جملۀ بعدی بیشتر مورد استشهاد ما است «لِيُحِقَّ الْحَقَّ».

این لام لام غایت است، معلوم می‌شود اصلاً غایتی که خدای متعال در پس این غایت، یعنی افعال الهی، سنّت‌های الهی در مسیر این هدف و غایت حرکت می‌کنند چیست؟ احقاق الحق و ابطال الباطل. بعد می‌فرماید کسانی که احقاق حق و ابطال باطل را دوست ندارند چه کسانی هستند؟ مجرمین هستند، ‌این جنایتی که گفتیم جنایت است این تعبیر در قرآن کریم آمده که این جنایت است، کسی احقاق یک حقّی را یا اینکه یک باطلی ابطال شود دوست نداشته باشد. ابطال باطل یعنی چه؟ یعنی اماتۀ باطل، یعنی امحاء باطل،‌ جای دیگر امحاء دارد. باطل باید نابود شود،‌ حق هم همین است،‌ وقتی ناحق است یعنی غیر حق است، یعنی نباید باشد، باید ابطال شود. ابطال باطل یعنی امحاء و اعدام باطل، اماتۀ باطل.

– «وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ‏» جرم فرهنگی است یا غیر فرهنگی را هم شامل می‌شود؟

– جرم فرهنگی مقدّمۀ جرم رفتاری است، زمینۀ همۀ جرم‌های رفتاری یا اکثر جرم‌های رفتاری همین جرم‌های فرهنگی است. وقتی یک حق را انکار می‌کنند انکار این حق آنجا منجر به یک رفتار باطل می‌شود یا یک باطلی را اثبات می‌کنند بعد اثبات این باطل منجر به نتیجۀ عملی جرم و جنایت می‌شود. این آیه روشن است، یعنی دلالت آن بیّن است برای اینکه باطل باید ابطال شود، حق باید احقاق شود، معلوم می‌شود حق حقّی دارد که باید این حق به کرسی بنشیند، باطل هم حقّی ندارد باید نابود شود. این آیۀ اوّل. آیۀ دوم «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً فَإِنْ يَشَإِ اللَّهُ يَخْتِمْ عَلى‏ قَلْبِكَ وَ يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»[۲].

– بحثی که مرحوم علّامه در تفسیر المیزان هم دارد که در بحث فلسفۀ اخلاق هم گاهی مطرح می‌شود، اگر صلاح بدانید این بحث را هم مطرح کنید بحث اصل حق است، آیا حق از امور تکوینی است؟ مثل اینکه من نسبت به اعضاء و جوارح بدن خود حق دارم یک حقّ تکوینی الآن در تفسیر المیزان… مثلاً من حق دارم که از میوه‌جات، از سبزیجات ارتزاق کنم، یک حقّ تکوینی است یا از باب حقّ تشریعی است. آیا قانع شدن در مقابل برخی از باورها، آیا حقّ تکوینی من نیست که قانع شوم؟ یک شخصی قانع نشده ولو اینکه برهانی اقامه شده می‌گوید این برهان برای من قانع‌کننده نبوده است.

– معلوم می‌شود شما بحث‌های قبلی ما را دنبال نکردید که چنین… چون کاملاً همین پرسش آنجا پاسخ داده شده، گفته‌ایم که قضایای عقلی پیش‌باور، قضایای عقلی پساباور،‌ این پساباورها چه بودند؟ یکی این بود که یک قضیّه‌ای با برهان ثابت شد عقل حکم به وجوب قبول می‌کند، اینجا اگر قبول نکنیم جرم است یعنی کسی کار مجرمانه انجام می‌دهد. یعنی حقیقتی است با برهان ثابت شده، مثلاً معجزات انبیاء؟عهم؟، برهانی است که قرآن از آن به بیّنات تعبیر می‌کند، یعنی جای هیچ‌گونه شکّ و تردید باقی نمی‌گذارد. رسول اکرم می‌گوید ماه شکافته می‌شود نیمی به این طرف می‌رود نیمی به آن طرف می‌رود، چنین کاری انجام شده، چشمان خود را باز کنید، ببندید، دست بگذارید، نه چشم‌بندی است، نه سحر است، نه جادو است یا عصای موسی همۀ سحر ساحران را می‌بلعد و می‌رود. فرعون وقتی عصای موسی را می‌بیند می‌گوید:            «إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ»[۳]، این همان انکار در مقابل چیست؟ همۀ بزرگان ساحر آنجا بودند و خود ساحران رفتند… ساحران همان بودند که دست پروردۀ خود تو بودند، «وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ‏»[۴].

اینها همان ساحران هستند آن وقت تو می‌‌گویی «إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ». معلوم می‌شود این مکابره است و می‌خواهد در مقابل یک برهان و یک بیّنه سرکشی و عناد کند. این جرم است، این جنایت است، نمی‌شود کسی بگوید من حق دارم جنایت کنم. اینکه می‌گویید من قانع نشدم، کسی بگوید من حق دارم قانع نشوم، مثل این است که بگوید من حق دارم کسی را بکشم، حق ندارد. گفتم این اختیاری است، امّا به یاد داشته باشید گفتیم تصدیق اختیاری نیست، کسی که می‌گوید من قانع نشدم به این معنی است که من قانع شدم ولی نمی‌خواهم به قانع شدن خود اقرار کنم چون تصدیق در مقابل یک قضیّۀ برهانی اصلاً اختیاری نیست. یعنی وقتی کسی در مقابل یک بیّنه قرار گرفت خود به خود در مقابل بیّنه تصدیق می‌آید، اصلاً اختیاری نیست نتیجۀ غیر اختیاری برهان است. چیزی که اختیاری است چیست؟ اینکه خود را در برابر این برهان به تسلیم وادارد که ما ایمان گفتیم. آقای جوادی آملی تحقیقاتی خوبی در همین مسئله دارند البتّه به تعبیر خود ایشان، غیر از تعبیری است که ما داریم، ایشان می‌فرماید این ایمان چیز دیگری غیر از تصدیق است.

ایمان اختیاری است، تصدیق اختیاری نیست امّا ایمان اختیاری است. لذا «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا»[۵]، اینکه انسان قلب خود را و هستی خود را در برابر یک حق وادار به پذیرش کند، وادار به تسلیم کند، این اختیاری است. امّا تصدیق اختیاری نیست. بنابراین اینکه می‌گویند من قانع نشدم یعنی من می‌دانم که تو درست می‌گویی ولی من در برابر حرف درست تو حاضر نیستم سر تسلیم فرود بیاورم، این حق نیست، چنین حقّی کسی ندارد که بگوید من در مقابل برهان… برهان است حرفی هم برای اشکال در برهان ندارد برهانی است که شکّی در آن نیست، می‌گوید من قانع نشدم، بعد می‌گوید من حق دارم قانع نشوم؟ خیر حق نداری قانع نشوی، جواب این است چون این قانع نشدم… معنای آن این است که من در مقابل یک حقّی که دلیل هم دارد، در مقابل یک حقّ برهانی، یک ثابت برهانی، حاضر نیستم سر فرود بیاورم. اینکه شما حاضر نباشید در مقابل یک حقّ ثابت با برهان سر خم کنید به این معنی است که این یک عمل مجرمانه است.

– من سابقاً تحقیقاتی که انجام دادم اصل ایمان، در اصل ایمان دو قول است عدّه‌ای می‌گویند تصدیق به وجود خدای متعال به علاوۀ اظهار تسلیم است، مثلاً مرحوم صدوق می‌فرماید…

– کاری به آقایان نداشته باشید کار به تحلیل خود داشته باشید، چون این تعابیری که در کلام قوم آمده تعابیر است، اینکه منظور از تعابیر چیست همین چیزهایی است که ما می‌گوییم یا این است یا این نیست، غالباً این است، مقصود آنها همین مطالبی است که ما می‌گوییم. منتها در کلمات بعضی از بزرگان این تحلیل و این تفکیکی که ما می‌کنیم نیامده، همین را اراده می‌کنند ولی نه با این تفکیک. ما الآن تفکیکی که می‌گوییم تفکیکی است که جای ایراد ندارد، لذا کلام بزرگان را باید حمل بر همین حرفی که ما با برهان و دلیل آن را اثبات می‌کنیم کنیم، بزرگان همین را اراده می‌کنند. آنجا که گفته‌اند تصدیق غیر از ایمان است ایمان غیر از تصدیق است هر جا گفته‌اند منظور آنها چنین تفکیکی است.

– یعنی با ایمان بلافاصله به صورت خودکار تصدیق می‌آید، یعنی با فهم صدق تصدیق می‌آید.

– بله. یعنی وقتی برهان بر صدق یک مطلبی قائم شد تصدیق خواه ناخواه حاصل می‌شود، نمی‌شود جلوی تصدیق را گرفت، منتها آنچه اختیاری است که گاهی می‌آید گاهی نمی‌آید، اختیار انسان است که آن را بیاورد یا نیاورد این است که خود را در مقابل این حق خود را تسلیم کند یا خیر. گفتیم تسلیم قلبی یعنی اینکه از درون ارادۀ خود را خاضع برای این حرف کند، بگوید پذیرفتم. این اختیاری است که بپذیرد یا نپذیرد. این اصل تصدیق است، اختیاری نیست، قابل تفکیک نیست. وقتی انسان علم به علّت پیدا کرد علم به معلوم نتیجۀ تحرّی علم به علّت است. این را در فلسفه…

– لازمۀ لا ینفک آن است.

– این را در فلسفه خوانده‌ایم که لازمۀ علم به علّت علم به معلول است. این آیۀ اوّل، آیۀ دوم را هم خواندیم    «وَ يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ». آیۀ سوم که ما بحث آیات را تمام کنیم «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورَ»[۶]. حرف ما در «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورَ» است، قول الزّور چیست؟ در روایات قول الزّور تطبیق بر غناء شده، تطبیق است غیر از مفهوم زور، بحث تطبیقی نمی‌کنیم. درست است آنچه در روایات آمده ولی چون روایات در بیان تکلیف و مسئله بودند تطبیق کردند. امّا مفهوم قول الزّور چیست؟ زور یعنی چه؟ در لغت هم در لسان العرب هم در غیر لسان العرب این آمده که «فِعلُ الکَذِبِ وَ البَاطِل»[۷].

هر باطلی زور است،‌ هر دروغی زور است،‌ دروغ و باطل. در مجمع البحرین هم همین آمده «الزُّور الكَذِبُ وَ البَاطِلُ وَ البَهتَة». بهتة یعنی بهتان، بهتان زدن، بهتة مصدر است بهتان اسم مصدر است. پس زور یعنی باطل، «کَذِب» هم یعنی باطل است، از مصادیق باطل دروغ است. هر باطلی زور است،‌ قول الزّور. آیه می‌گوید «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورَ»، پس قول زور، زور زور فارسی نیست زور عربی است، (صحبت متفرقه) زور یعنی باطل چون آیه می‌فرماید «وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورَ»، مطلق است، هر قول زوری واجب الاجتناب است. به هر حال از لحاظ شرعی، این آیات و روایات را هم إن‌شاء‌الله می‌خوانیم، قولی که باطل است،‌ گفتار باطل حقّی ندارد، کسی بگوید من می‌خواهم حرف خود را بگویم بگذار حرف خود را بگوید، حرفی که خود او هم می‌داند و می‌گوید حرف من باطل است امّا می‌گوید می‌خواهم حرف خود را بگویم، حرفی که باطل است گفتن ندارد. حق دارد که حرف خود را بگوید اگرچه حرف او باطل باشد چنین چیزی نه عقلایی است و نه شرعی است. ادامۀ بحث را إن‌شاء‌الله هفتۀ آینده خواهیم داشت.

– اینجا که گفته «لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ»[۸] منظور چیست؟

– چون شهادت آمده یعنی شهادت به باطل، آن دیگر از مصادیق باطل است ما سراغ آن آیه نرفتیم چون مقصود شهادت است، «وَ الَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً».

– ولو اینکه شخصی اعتقاد به باطل خود را برای خود برهان کرده باشد در جنبۀ مناظره‌…

– این فرق می‌کند لذا ما در محلّ خود می‌گوییم. به این شبهه می‌گوییم، به چه چیزی شبهه می‌گوییم؟ شبهه به چیزی می‌گوییم که با صورت دلیل و برهان عرضه می‌شود این حق است، کسی که دلیلی ولو صورتاً برای حرف خود دارد این حق دارد که سؤال کند، این بحث را قبلاً کردیم،‌ گفتیم حقّ پرسش و سؤال برای هر کسی وجود دارد که بپرسد، سؤال کند، کسی که یک حرفی، یک ایده‌ای دارد ولو پیش ما ایدۀ باطلی است، امّا این ایده پیش خود او یک ایدۀ مستند به دلیل است حق دارد بیاید بگوید، منتها گفتیم این حق حقّ چیست؟ حقّ تحقیق است نه حقّ تبلیغ و ترویج. این را قبلاً گفتیم بعداً هم روشن می‌کنیم.

والسلام

[۱]– سورۀ انفال، آیات ۷ و ۸٫

[۲]– سورۀ شوری، آیه ۲۴٫

[۳]– سورۀ طه، آیه ۷۱٫

[۴]– سورۀ شعراء، آیه ۴۴٫

[۵]– سورۀ نساء، آیه ۱۳۶٫

[۶]– سورۀ حج، آیه ۳۰٫

[۷]– لسان العرب،‌ ج ۴، ص ۳۳۷٫

[۸]– سورۀ فرقان، آیه ۷۲٫

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.