×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  سه شنبه - ۶ آبان - ۱۳۹۹  
true
true
درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام؛ جلسه بيست و نهم ۹۳/۱۰/۷

درس خارج فقه نظام سیاسی اسلام؛ جلسه بيست و نهم ۹۳/۱۰/۷

بحث ما در آیۀ کریمۀ سی و سوم از سورۀ محمّد(ص) بود. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ» گفتیم بحث ابتدا دربارۀ دلالت خود آیه است و نکات دلالتی موجود در خود آیه که بر نصب رسول اکرم(ص) برای فرمانروایی، حاکمیّت دلالت دارد. بعد به مجموعۀ آیات پیشین، سپس به مجموعۀ آیات بعد از این آیه می‌پردازیم و گفتیم خود این آیه دو بخش دارد؛ بخش اوّل «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ» نسبت به بخش اوّل بحث کردیم و گفتیم که امر به اطاعت است و آن هم اطاعت مطلق که معنای فرمانروایی است و هر جا وجوب اطاعت مطلق باشد، معنای وجوب حقّ فرمانروایی است و جز فرمانروایی مطلق کسی حقّ اطاعت مطلق ندارد. در نتیجه گاهی ممکن است یک إن قلتی هم مطرح بشود از همین إن قلت‌های سفسطه گونه‌ای که گاهی در این مسائل مطرح می‌شود که مثلاً اینجا «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ» وجوب اطاعت مربوط به امور اخروی است یا مربوط به امور روحانی است یا مربوط به امور معنوی است. امثال این حرف‌ها خوب اوّلاً هیچ عیبی در این آیات وجود ندارد. «أَطيعُوا» مطلق است. ثانیاً اصولاً با توجّه به قرائن فراوانی که در قرآن کریم آمده است، این امر به اطاعت اصلاً قابل تغییر و تخصیص نیست. ما آیات فراوانی داریم که قبلاً متعرّض شدیم که دالّ بر حصر حاکمیّت و فرمانروایی در ذات اقدس حق متعال است. آیات زیادی مثل «لَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِي الْمُلْكِ»[۱] مثل «قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ»[۲] یا در سورۀ کهف «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً»[۳] یا در سورۀ اعراف، آیۀ ۵۴٫ «لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ» چقدر، با چه زبانی قرآن کریم حصر فرمانروایی را در ذات اقدس بیان بکند. هم با واژۀ امر، هم با واژۀ حکم، هم با واژۀ ملک، با واژه‌های دیگر هم تأکید بر اینکه فرمانروایی از آن خدا است، مَلک است، مالک الملک است.  هم تأکید بر اینکه این ملک هم تنها از آن او است و کسی دیگر با او شریک در این ملک و فرمانروایی نیست.

 خوب وقتی یک چنین آیه‌ای در قرآن کریم گفته شده است، خواه ناخواه وقتی امر به اطاعت می‌آید، امر به اطاعت نتیجۀ مالک الملکی است، نتیجۀ آن ملکیّت است. چون مَلک است می‌فرماید: «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ» چون مَلک است امر به فرمانبری می‌کند. بنابراین این مَلک هم چون ملکی است، مَلکی شریک به او در مُلک نیست، خوب امر به اطاعت او می‌شود، امر به اطاعت مطلق. این امر به اطاعت نمی‌تواند تخصیص بخورد. معنی تخصیص این است که در جایی امر او واجب الإطّاعه نباشد. خوب این مَلک است و امرش واجب الاطّاعه نیست خوب تناقص است. مَلک یعنی حقّ اطاعت. اگر مَلک است نمی‌تواند حقّ اطاعت او تخصیص‌بردار باشد. آن هم ملک منحصر به فرد.

علاوۀ بر این آیات قبل و بعد این آیه که به صراحت اطاعت در مسائل غیر اخروی مطرح است. آیۀ قبل از این آیۀ ۲۰ که تا همین آیه ادامه دارد، مربوط به قتال است. «فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلى‏ لَهُم‏ * طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ» طاعت در مسئلۀ جنگ است. مسئلۀ جنگ، جنگ از امور دنیوی است. برای چه جنگ می‌کنند؟ برای اینکه قدرت را از دشمن بگیرند و استیلاء حاصل بشود که موضوع جنگ، موضوع قدرت است. هر کجا جنگ است، یعنی برای این است که قدرتی برپا بشود، قدرت دیگری از بین برود. آیات قبل از این آیه مربوط به جنگ است، آیات بعد از این آیه مربوط به انفاق است. اصلاً بحث، بحث مسائل اخروی و دار الاخره نیست. اگرچه همۀ این مسائل منتهی به آخرت می‌شود ولی آیه و آیات پیرامونی بحث در مورد مسائل دنیا است. جنگ و انفاق و مسائل پشتیبانی اقتصادی و بعد می‌فرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ» به هر حال اصل این شبهه، یک شبهۀ سستی است. منتها ما مطرح کردیم که اگر یک وقتی کسی چنین چیزی را مطرح بکند گرچه بحث، بحث خیلی مهمّی نیست، یعنی شاید ضرورتی به تعرّض به این شبهه هم نبود منتها مع ذلک ما متعرّض شدیم.

در ادامۀ بحث ما گفتیم بخش دوم این آیه که «لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ» باشد، اشاره‌ای به قانون حبط عمل است و قانون حبط عمل هم فرع مشروطیّت قبول اعمال به ولایت است. یعنی چون قبولی اعمال مشروط به ولایت ولیّ الهی است، لذا اگر کسی اعمالی انجام بدهد ولی این اعمال از باب اطاعت الرّسول نباشد یا همراه با مخالفة الرّسول بشود، همۀ این اعمال او حبط خواهد شد که آیۀ قبل از این آیه می‌فرماید: «إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ» اصلاً کلمۀ «شَاقُّوا الرَّسُولَ» مشّاق معنای مخالفت است. راغب اصفهانی در المفردات چنین می‌گوید: «الشِّقَاقُ: المُخَالِفَة، وَ كُونِكَ فِي شِقٍّ غَيرَ شِق‏ صَاحِبِك شَقَّ العَصا بَينك وَ بَينَه» یا به این اعتبار است که شقاق را مخالفت می‌گویند چون تو در یک شق هستی و او در یک شق دیگری و معمولاً شق هم به آنجا گفته می‌شود که شیء واحدی باشد، بعد شیء شکاف بردارد. شیء واحدی که شکاف برمی‌دارد، در نتیجۀ شکاف به دو بخش تقسیم می‌شود؛ آن وقت هر بخش را شقٌ می‌گویند. اگر با إنَّ باشد شق نمی‌گویند، اگر از اوّل دو چیز باشد، دو چیز که با هم مخالفت می‌کنند، این را شق نمی‌گویند، شقاق نمی‌گویند. شقاق شیء واحدی است که بعد در درون این شیء مخالفت به وجود می‌آید، شقاق به وجود می‌آید. پس معلوم می‌شود که این «شَاقُّوا الرَّسُولَ» مربوط به کسانی است که در داخل حوزۀ مؤمنین قرار دارند، یعنی در داخل جامعۀ اسلامی هستند. این مربوط به مخالفت‌های درونی است، مربوط به مخالفت‌های برونی نیست. کلمۀ شاق و مشاقّه مربوط به مخالفت‌های درونی با رسول اکرم است. یعنی کسانی که درون جامعۀ اسلامی هستند و از درون با رسول اکرم(ص) و با فرمانروایی او مخالفت می‌کنند.

-‌ (؟؟ نامفهوم۱۰:۴۵)

-‌ این را گفتیم که اتّفاقاً خود همین قرینه است برای اینکه اصلاً همین «كَفَرُوا» از اوّلین آیۀ همین سوره، چون ابتدای این سوره با این آیه شروع می‌شود «الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ» که گفتیم خود «أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ» در صدر سوره، در آیۀ نخستین سوره این «أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ» نشان‌دهندۀ این است که این آیه مربوط به کسانی است که عمل دارند. یعنی نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند، حج می‌روند، زکات می‌دهند عمل دارند. عمل مأمور به خدا انجام می‌دهند. حلال را می‌شناسند، حرام را معتقد هستند. یک کسانی که این چنین هستند. در عین حالا با اینکه عمل انجام می‌دهند، خدای متعال می‌فرماید: «أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ» چون «كَفَرُوا» کفر اینجا کفر اطاعت است. همین‌جا همین آیه هم باز همین «كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ» تکرار شده است و کلمۀ «وَ شَاقُّوا الرَّسُولََ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏» این «تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏» یعنی «تَبیَّنُ اقرَّوا بِهِ» نه صرف تبیّن واقعی. اصلاً به تبیّن نامربوط به این‌ها، «تَبَيَّنَ لَهُمُ» یعنی قبول کردند که رسول اکرم، رسول است. رسالت را قبول می‌کنند. «تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏» نظیر آیۀ دیگری است که ظاهراً در سورۀ آل عمران است که می‌فرماید: «كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» خوب دقّت بکنید که می‌گوییم کفر به معنای کفر اطاعت است، نه کفر انکار الرّسول. چون اینجا می‌فرماید: «شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» بر حقانیّت رسول شهادت می‌دهند، گواهی می‌دهند. «كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ» این تبعیّت در اینجا هم همان «شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ» است. «تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏» هدی را می‌شناسند، می‌دانند در عین اینکه راه هدایت برای آنها مکشوف شده است، مبیّن شده است می‌دانند که رسول بر حق است و از سوی خدا است، در عین حال با او مخالفت می‌کنند. این را مشاقّ می‌گویند. بعد فرمود: «وَ سَيُحْبِطُ أَعْمالَهُم‏»، «إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ» همیشه صدّ عن سبیل الله در قرآن کریم مربوط به همین دسته است. یعنی صدّ عن سبیل الله حالا اینجا بحث تفسیری مفصّلی می‌توان ارائه کرد که اصلاً سبیل در قرآن چیست. سبیل قرآنی سبیل طاعت است، سبیل فرمانبری است. «صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ» یعنی صدّ از اطاعت الرّسول، صدّ از اطاعت الرّسول وقتی به کار برده می‌شود که اصل رسول بودن این رسول قبول شده است، اصل رسول بودن رسول مقبول واقع شده است، شهادت به حقانیّت رسول برقرار شده است ولی اطاعت رسول تحقّق پیدا نمی‌کند این می‌شود صدّ عن سبیل الله و اینکه سبیل الله هم بر ائمّۀ اطهار تطبیق می‌شود، بر خود قرآن کریم تطبیق می‌شود، بر خود وجود مقدّس نبی اکرم. علّت آن این است که منظور از این سبیل همان راه اطاعت است. راه اطاعت خدا، فرمانبری اوامر الهی این سبیل الله است.

-‌ شهادت که  «أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» ؟..؟۱۵:۰۵ یعنی به لحاظ ذهنی هیچ تردیدی ندارم که حق است امّا در عین حال ؟؟ اصلاً اطاعت نیست، انکار است.

-‌ نه، شَهِدَ گواهی دادن است. شَهِدَ تنها اعتقاد قلبی نیست یعنی به اعتقاد قلبی شهد نمی‌گویند. کسی که در داخل، در درون به چیزی معتقد باشد، این را یَشهد نمی‌گوید. می‌گوید أشهد، شهادت گواهی است، گواه باید کاشفی داشته باشد. یعنی هر کشف از این باور وجود دارد را شهادت می‌گویند. باید با این معنا بیان کشف بشود تا بشود گفت این شَهِدَ است. حالا اگر یک کسی در درون خود قبول دارد که فلان شخص حق است امّا نمی‌آید در دادگاه شهادت بدهد یا در دادگاه بیاید امّا با زبان چیزی نمی‌گوید این را شاهد نمی‌گویند، شهد نمی‌گویند. شهادت در آن‌جایی است که این باور اعلان بشود، این باور بیان بشود، این باور به زبان بیاید. این شَهِدَ می‌شود. پس این کسی که «كَفَرُوا بَعْدَ إيمانِهِمْ» اینها کسانی هستند که «شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» گواهی می‌دهند، شهادت می‌دهند «أشهدٌ إنَّ مُحَمّد رسول الله(ص) » می‌گویند در عین اینکه «شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ» مع ذلک مخالفت می‌کنند. خوب پس آیۀ قبل از این آیه هم در همین رابطه است. «وَ سَيُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ» بعد سیحبط را در این آیه بیان می‌کند «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ» اینجا بیان می‌شود که نکتۀ این ابطال عمل، نکتۀ این حبط عمل، خروج از اطاعت است. راه عدم بطلان عمل، راه ابقای به عمل، راه قبولی عمل اطاعت است.

ما روایاتی را روز قبل بیان کردیم که آن روایات را هم تکرار نمی‌کنیم ولی یک روایت را هم به عنوان مکمّل روایات قبل اشاره می‌کنیم چون این روایت مضامین مهمّه‌ای دارد. مرحوم صدوق در علل به سندی که ما این سند را صحیح می‌دانیم نقل می‌کند، حالا کار به سند نداریم. در ضمن نامه‌ای که حضرت به مفضّل بن عمرو نوشتند. ما مفضّل بن عمرو را توثیق می‌کنیم. دلائل داریم، دلیل داریم بر اینکه مفضّل بن عمرو از موثّقین امام صادق(ع) است. در نامۀ حضرت به مفضّل بن عمرو چنین آمده است «أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً قَطُّ يَدْعُو إِلَى مَعْرِفَةِ اللَّهِ لَيْسَ مَعَهَا طَاعَةٌ فِي أَمْرٍ وَ لَا نَهْيٍ»[۴] هیچ پیامبری از سوی خدا نیامده است که فقط به مردم بگوید که مردم آدم خوبی باشید همین. نه طاعت در امر و نهی. امر و نهی می‌کند. این البتّه تفصیل همان آیه‌ای است که می‌فرمود: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»[۵] ما هر رسولی را که فرستادیم برای فرمانروایی فرستادیم. نه برای صرف اینکه به مردم بگوید مردم انسان خوبی باشید. مردم را مؤعظه بکند و به کلیسا و کجا برود و بگوید مردم خیلی خوب است که انسان خوبی باشید و از آتش جهنّم پرهیز بکنید. نه امر می‌کند، دستور می‌دهد. امر و نهی است. «وَ إِنَّمَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ الْعَمَلَ بِالْفَرَائِضِ الَّتِي فَرَضَهَا اللَّهُ عَلَى حُدُودِهَا مَعَ مَعْرِفَةِ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ» وقتی خدا اعمال را قبول می‌کند که همراه با معرفت باشد.

من یک نکته‌ای اینجا نسبت به واژۀ معرفت عرض بکنم. واژۀ معرفت با واژۀ علم در زبان عرب متفاوت است. واژۀ معرفت آن باوری است که معمولاً همراه با عمل است. لذا در زبان عرب اگر بگویند «عَرَفَ حقَّهُ» معنای آن این نیست که فقد علم بحقه. عرف حقه یعنی چه؟ یعنی به حق او آشنا بود و این حق را ادا کرد یا عرف له مثلاً خیرهُ، عرف خیرهُ یا عرف احسان اگر شما به کسی احسانی بکنید بعد او در مقابل احسان شما به شما احسان بکند، یعنی پاداشی و شکری در برابر احسان شما انجام می‌دهد این را می‌گویند «عَرَف لَهُ احساناً»، «عَرَف لَهُ احساناً» یعنی چه؟ یعنی احسانی را که او انجام داد، این در عمل پاسخ مناسبی است. حالا بعد شما می‌توانید این را بررسی بکنید. کلمۀ معرفت و کلمۀ عرف تنها به معنی علم قلبی و به معنی این باور قلبی تنها نیست باور همراه با عمل است و لذا اینجا هم که گفته می‌شود «مَعَ مَعْرِفَةِ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ» یا در روایاتی که داریم «مَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ(ع) عَارِفاً بِحَقِّهِ»[۶]، «مَنْ زَارَهُم‏ عَارِفٌ بِحَقِّهِم» منظور از عرفان حق تنها این نیست که یعنی علم أنَّه ائمّه مثلاً «عَلِمَ أنه من الله» نه تنها به علم تنها معرفت گفته نمی‌شود در این‌گونه کاربری ها. عرف الحق یعنی ادّا حق الحق معنی آن این است. خلاصه «مَعَ مَعْرِفَةِ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ وَ مَنْ أَطَاعَ حَرَّمَ الْحَرَامَ ظَاهِرَهُ وَ بَاطِنَهُ وَ صَلَّى وَ صَامَ وَ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ وَ عَظَّمَ حُرُمَاتِ اللَّهِ كُلَّهَا وَ لَمْ يَدَعْ مِنْهَا شَيْئاً وَ عَمِلَ بِالْبِرِّ كُلِّهِ وَ مَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ كُلِّهَا وَ تَجَنَّبَ سَيِّئَهَا وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِلُّ الْحَلَالَ وَ يُحَرِّمُ الْحَرَامَ بِغَيْرِ مَعْرِفَةِ النَّبِيِّ(ص)  لَمْ يُحِلَّ لِلَّهِ حَلَالًا وَ لَمْ يُحَرِّمْ لَهُ حَرَاماً» اگر همۀ این کارها را بکند ولی با معرفة النّبی نباشد. یعنی با اقرار به نبوّت او و خضوع برای امر و نهی او نباشد، هیچ سودی به حال او ندارد، اصلاً هیچ کاری نکرده است. «وَ إِنَّ مَنْ صَلَّى وَ زَكَّى وَ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ وَ فَعَلَ ذَلِكَ كُلَّهُ بِغَيْرِ مَعْرِفَةِ مَنِ افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِ طَاعَتَهُ فَلَمْ يَفْعَلْ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ» اگر همۀ این کارهای خیر را بدون معرفت انجام بدهد، هیچ کاری نکرده است. تا آن‌جایی که می‌فرماید: «وَ إِنَّمَا ذَلِكَ كُلُّهُ يَكُونُ بِمَعْرِفَةِ رَجُلٍ مَنَّ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى خَلْقِهِ بِطَاعَتِهِ وَ أَمَرَ بِالْأَخْذِ» و با معرفت چنین فرمانروایی تمام این اعمال قبول است.

به هر حال مسئلۀ شرط بودن ولایت و شرط بودن تسلیم برای رهبر الهی در قبولی اعمال از مسلّمات دین ما است. برای کسی که البتّه التفات بکند به این منابع و به این آیات و روایات. این روایت در وسائل الشّیعه آمده است و در ابواب مقدّمه العبادات باب ۲۹، حدیث ۱۸٫ امّا بخش دوم بحث ما که گفتیم به آیات پیش از این آیۀ مورد بحث بپردازیم که از آغاز سوره شروع می‌شود «إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ»[۷] منتها ما دیگر از آغاز سوره بحث را گسترده نمی‌کنیم از آیه ۲۰ به عنوان مجموعه آیات قبل از این آیه شروع می‌کنیم که همین آیه است قبلاً خواندیم. که «وَ يَقُولُ الَّذينَ آمَنُوا لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلى‏ لَهُمْ * طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ * فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ»[۸] اینجا نکاتی است حالا ما به یک نکته اشاره بکنیم و بقیۀ نکات برای بعد بماند. نکتۀ اوّلی که در این آیه است بر اهمّیّت اطاعة الرّسول تأکید شده است و اینکه مخالفة الرّسول منجر به نتایج وخیمی می‌شود. مخالفة الرّسول تعرّض بر امر رسول از فرمان رسول سر بر تافتن نتایج خیلی وخیمی واقع می‌شود این نتایج را اشاره می‌کنیم این نتایجی که در این آیات است. می‌فرماید: «طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكانَ خَيْراً» اوّلین اثر و نتیجۀ ویران‌گر مرتّب بر مخالة الرّسول پیدایش افساد فی الارض است. یعنی افاسد فی الارض از نتایج مخالفة الرّسول است. اگر از رسول مخالفت بشود فساد فی الارض به وجود می‌آید. این معنا در قران کریم شدیداً مورد تأکید قرار گرفته است در جای دیگر در سورۀ بقره «وَ إِذا تَوَلَّى سَعى‏ فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ»[۹] تولّی، تولی پشت کردن به فرمان رسول است. پشت به رهبری رسول الله است اینجا می‌فرماید: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ» از این اطاعت «أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُم‏» و این «تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُم‏» اثر دیگر مترتّب بر این تولّی است که این را إن‌شاءالله فردا توضیح خواهیم داد.

والسلام

[۱]– سورۀ اسراء، آیه ۱۱۱٫

[۲]– سورۀ آل عمران، آیه ۲۶٫

[۳]– سورۀ کهف، آیه ۲۶٫

[۴]– علل الشرائع، ج ‏۱، ص ۲۵۰٫

[۵]– سورۀ نسا، آیه ۶۴٫

[۶]– الأمالي (للطوسي)، ص ۲۱۵٫

[۷]– سورۀ محمّد، آیه ۳۲٫

[۸]– همان، آیات ۲۰ تا ۲۲٫

[۹]– سورۀ بقره، آیه ۲۰۵٫

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.