true

بحث ما در تعریف واژۀ شهر بود. عرض شد که در روایات و منابع دینی ما شهر یا مدینه به دو معناست:
- شهر شرعی
- شهر عرفی
شهری که ما از آن به شهر شرعی تعبیر میکنیم که مراد؛ سازمانی متشکل از مجموعۀ انسانها که آنها را حاکمی بر مبنای قانون رهبری میکند و ساکن آن مهاجر به شمار میآید در مقابل اعرابی.
(در بسیاری از روایات ما، شهر بر این معنا اطلاق میشود.)
در شهر شرعی دو عنصر، اساسی است ؛ ۱- مردم ۲- دولت. و دولت شامل حاکم و قانون است.
هر جا این سه عنصر؛ مردم، دولت و قانون فراهم شد، شهر شرعی است؛ اگر چه این شهر شرعی در بیابان باشد. و گفتیم که در اصطلاحات شرعی، مهاجر یعنی شهر نشین به معنای کسی که شهروند شهر شرعی و تابع قانون و حاکم آن است. و اعرابی یعنی بیاباننشین به معنای کسی که شهروند شهر شرعی نیست و تابع قانون و حاکم آن نمیباشد.
در حقیقت شهر شرعی با ولایت گره خورده است. یعنی مردمی که نظم ولایتی بر آنها حاکم شده و نظم ولایتی را پذیرفته اند شرعاً مهاجرند. لذا در فارسی به شهر می گویند ولایت. یعنی مجموعه ای از انسانها که زیر این چهار چوب ولایت نظم پیدا می کنند.
آن شعر زیبای ظاهرا عراقی است که می گوید:
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی! این ره که تو میروی به ترکستان است
چرا می گوید اعرابی؟ چون اعرابی اصولاً در واژگان شرعی یعنی کسی که بدون نظم یافتگی نظام ولایتی زندگی می کند و میخواهد بهسوی خدا برود.
معمولاً واژگانی که در ادبیات عرفانی ما بکار برده میشود دقیقاً واژگان قرآنی و واژگان روائی است. این مفهوم در ادبیات عرفانی ما فراوان است نظیر آنچه که حافظ می گوید:
طیّ این مرحله،بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
گفتیم که در روایات، «تعرّب بعد الهجرة» یکی از کبائر بشمار آمده، یعنی اینکه کسی بعد از پیوستن به نظام ولایتی، خود را از نظام ولایت خارج کند.
آنگونه امیرالمومنین علیه السلام میفرمایند:«لَا يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ[۱] ».
و یا فرمایش امام صادق علیه السلام: وَ فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ الْمُتَعَرِّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ التَّارِكُ لِهَذَا الْأَمْرِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ[۲].
میتوان در منابع سنی و شیعی بر این مضمون ادعای تواتر نمود که التعرب بعد الهجرة از کبائر است. از جمله این روایت که تصریح و تایید بر مطالب گذشته دارد ؛
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الْكَبَائِرُ سَبْعَةٌ مِنْهَا قَتْلُ النَّفْسِ مُتَعَمِّداً وَ الشِّرْكُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَةِ وَ أَكْلُ الرِّبَا بَعْدَ الْبَيِّنَةِ وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً قَالَ وَ التَّعَرُّبُ وَ الشِّرْكُ وَاحِدٌ[۳].
این بخش از روایت «وَ التَّعَرُّبُ وَ الشِّرْكُ وَاحِدٌ» تایید مطالب مذکور است. و مقصود از این شرک، شرک در طاعت است نه شرک در عبادت.
شرک در عبادت یعنی شرک در سجود و رکوع و مراسم دینی. گاهی انسان برای کسی غیر از خدا سجده میکند، که این شرک در عبادت است. اما در روایات متعدد آمده است که نوعی از شرک، شرک در طاعت است و ظاهراً اکثر آیات کریمۀ قرآن کریم، مربوط به این نوع شرک است.
روایت دیگر چنین است:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ ضُرَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلّٰا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ- قَالَ شِرْكُ طَاعَةٍ وَ لَيْسَ شِرْكَ عِبَادَةٍ وَ عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ – قَالَ إِنَّ الْآيَةَ تَنْزِلُ فِي الرَّجُلِ ثُمَّ تَكُونُ فِي أَتْبَاعِهِ، ثُمَّ قُلْتُ كُلُّ مَنْ نَصَبَ دُونَكُمْ شَيْئاً فَهُوَ مِمَّنْ يَعْبُدُ اللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَقَالَ نَعَمْ وَ قَدْ يَكُونُ مَحْضاً[۴].
فرمودند: اینکه «در عین ایمان به خدا مشرکند»، مقصود، شرک در اطاعت است. یعنی آن فرمانبرانی را اطاعت میکنند که از سوی خدا مأذون به فرمانروایی نیستند.
با این تعریف، وقتی ابوذر غفاری در ربذه زندگی میکند، شارع او را شهر نشین میشمارد اگر چه تک و تنها در ربذه زندگی کند. در این صورت اگر آدمی در قلب یک شهر بزرگی هم زندگی کند ولی از تأدّب به آداب عرف شرع خارج باشد، در نظر شرع بادیهنشین و صحرا نشین است.
اما شهر عرفی :
فلاسفه و علمای علم الاجتماع اسلامی ما آن شهری که در عرف مردم به آن شهر می گویند را تعریف کردهاند.
فارابی[۵] در کتاب «آراء اهل المدینة الفاضله[۶]»، مدینه عرفی را دو قسم میکند، مدینۀ فاضله و مدینۀ ضالّه.
در تعریف مدینۀ فاضله علاوه بر سه ویژگی شهر شرعی یعنی وجود مردم و حاکم و قانون، دو ویژگی دیگر میافزاید؛ یک:اجتماع جمع کثیری از مردم دو: تعاون آنان در راه تحقیق سعادت و کامیابی همگانی و اگر جمع کثیر، در راه اهداف زشت تعاون داشتند ، می شود مدینۀ ضالّه. تفاوت شهر و روستا را نیز در کثرت و انبوه جمعیت و عدم آن بیان میکند.
پس؛ مقومات شهر از نظر ایشان عبارتند از؛ ۱: حاکم ۲: قانون ۳: مردم ۴: اجتماع کثیر مردم ۵: تعاون بر مقصد جمعی.
تمایز مدینه فاضله و ضالّه در مقصد جمعی مردم شهر است. اگر تعاون بر خیر و صلاح داشته باشند، مدینۀ فاضله و اگر تعاون بر اثم و شر د اشته باشند مدینۀ ضالۀ را تشکیل میدهند.
وجه عدم تقیید شهر شرعی به کثرت و تعاون، بیان روایات است که اگر یک نفر در صحرا زندگی کند یا در شهری که در این شهر احدی با او همراه نیست و تابع یک قانون و حاکم است، با این حال این انسان شهر نشین شرعی به شمار می آید. یک ابراهیم می شود جامعه ((إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتاً للّه[۷])).
ما معتقدیم امّة در این آیه، به همان معنای جامعه است. یا مثلاً در مورد حضرت ابوذر، این واژه آمده که ابوذر یحشر امة واحدة، این ابوذر تک و تنها در ربذه خودش می شود یک شهر، یک جامعه، یک شهر آباد.
خیلی از احکام شرعیِ مربوط به مُدُن، مربوط به مَدَنی یعنی انسان شهرنشین شرعی است نه شهر عرفی. البته بسیاری از احکام نیز مربوط به انسان شهر نشین شهر عرفی است.
در بیان کثرت شهر عرفی، عدد نیامده، ولی از آنجا که شهر عرفی، موضوع احکام شرعی معینی است،در شرع حدودی برایش بیان شده است. مثلا اینکه بین محل برپایی هر نماز جمعه تا محل نماز جمعۀ دیگر، حدّ اقل باید سه مایل فاصله باشد و چون در شرع در نظام حکومت اسلامی، برای هر شهری یک نماز جمعه در نظر گرفته شده، در حقیقت، این تبیین آن حدّ اقلݧݧݧݧݧݧݩݩݩݩّ فاصلهای است که در شهر سازی باید بین دو شهر وجود داشته باشد.
در نظام شهر سازی اسلامی، محلههای شهر با محوریت مساجد تعریف میشوند. بدین توضیح که هر محله باید یک مسجد داشته باشد و با توجه به فرمایش «جوار المسجد اربعین دارا» همسایگی مسجد چهل خانه است از هر سو، حدود محله معیّن میشود. با این چینش شهری است که این گفته «هر کسی در مسجد محل خودش باید اقامه صلاة کند» معنا مییابد آنگونه که آمده است «رُوِّينَا عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ص أَنَّهُ قَالَ لَا صَلَاةَ لِجَارِ الْمَسْجِدِ إِلَّا فِي الْمَسْجِدِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ لَهُ عُذْرٌ أَوْ بِهِ عِلَّةٌ فَقِيلَ لَهُ وَ مَنْ جَارُ الْمَسْجِدِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ مَنْ سَمِعَ النِّدَاءَ[۸]»
از فرمایش فارابی این استفاده میشود که گاهی در بطن یک شهر عرفی، شهری دیگر وجود دارد که آن شهری شرعی است؛ به این قرینه که مردم ساکن یک محله، اگر منش و رفتار اهل آن بافت را هماهنگ و مناسب با آداب و شئونات خود ندانند، به جای دیگری از شهر میروند. اینکه در آیات کریمه آمده است «أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ [۹]» و یا «وَ قَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسَى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ [۱۰]» ناشی از همین ناهماهنگی فرهنگی است. مفسد فی الارض یعنی کسی که نظم یک ساختار اجتماعی را بهم میریزد؛ لذا کسی که ساختار اجتماعیاش شرک آلود است، انسان مومن را که ساختار اجتماعیاش بر اساس توحید است، مفسد فی الارض میداند.
فارابی میگوید: «لایمکن ان یکون الانسان ینال الکمال الذی لاجله جعلت له الفطرة الطبیعیه الًآ باجتماعات جماعة کثیره، یقوم کل واحد لکل واحد ببعض ما یحتاج الیه فی قوامه فیجتمع مما یقوم به جملة الجماعة … و لهذا کثرت اشخاص الانسان فحصلوا فی المعمورة من الارض، فحدثت منها الاجتماعات الانسانیة فمنها الکاملة و منها غیر الکاملة و الکاملة ثلاث عظمی و وسطا و صغری. فالعظمی اجتماعات الجماعة کلّها فی المعمورة و الوسطی اجتماع کل امة فی جزء من المعمورة و الصغری اجتماع المدینة … فالخیر الافضل و الکمال الاقصی انّما ینال اولاً بالمدینة لا بالاجتماع الذی هو انقص منها. فالمدینة التی یوخذ بالاجتماع فیها التعاون علی الاشیاء التی تنال بها السعادة فی الحقیقة هی المدینة الفاضله».
یعنی انسانها به آن هدفی که برای زندگی آنها در نظر گرفته شده است، دست نخواهد یافت؛ مگر اینکه اجتماع کثیر پیدا کنند و شرط دستیابی به مقاصد حقیقی آنها تعاون است. پس انسانهای فراوان در بخشهای آباد زمین دور هم گرد آمدند، تا با تعاون و همکاری به اهداف و مقاصدشان دست یابند. در این میان دو گونه اجتماع حاصل شد، اجتماعات کامل یعنی شهر و اجتماعات غیر کامل. اجتماعات کامل هم به سه گونهاند؛ بزرگ، متوسط و کوچک. یک شهر بزرگ و کامل و فراگیر که همۀ جامعۀ بشر را شامل میشود که شهر جهانی و به عبارت امروز دهکده جهانی است. شهر میانه داریم که کشور است و یک شهر کوچک داریم که همین شهر عرفی است. کمال انسانها با شهر تحقق پیدا می کند نه با نیم شهر، میگوید انسانها در نیم شهرها کمال پیدا نمی کنند باید شهر، شهر کاملی باشد نیم شهرها مثل دهات، مثل زندگی های پراکنده در روستاها در بادیهها انسانها را به کمال نمی رساند. اینکه در واژگان شرعی هم اعرابی گفته شده، نکتهاش همین است.
میگوید: مردمی که درون یک شهر اجتماع پیدا کردهاند، اگر تعاونشان برای تحقق مقاصد شریف باشد این مدینه میشود مدینۀ فاضله، اگر عکس آن باشد میشود مدینۀ گمراهان.
والسلام
[۱] . نهج البلاغه، ص ۲۸۳٫
[۲] . وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۱۰۰٫
[۳] . الکافی ، ج ۲، ص ۲۸۲٫
[۴] . الكافي، ج۲، ص ۳۹۸.
[۵] . فیلسوف بزرگ مسلمان، که در اواخر قرن سوم و در اوائل قرن چهارم زندگی می کرده.
[۶] . کتاب بسیار ارزشمندی است و امروز هم با گذشت بیش از هزار سال از تدوین آن، کتاب بسیار مفیدی است.
[۷] . سورۀ نحل: ۱۲۰٫
[۸] . دعائم الاسلام، ج ۱، ص ۱۴۸٫
[۹] . سوره اعراف: ۸۲٫
[۱۰] . سوره اعراف: ۱۲۷٫
true
true
true
true